راهی بزن که آهی بر ساز آن توان زد.........شعری بخوان که با او رطل گران توان زد

سوال : سلام علیکم، استاد ضمن آرزوی سلامتی ومزید توفیقات حضرتعالی، کنترل نگاهم را از دست داده ام وزیاد به گناه می افتم،چشمم پاکی اش را از دست داده است چکار کنم؟چگونه نگاه حرام را ترک کنم(اعم از نگاه در اینترنت،خیابان و...)؟ ونیز نمیتوانم نمازهای صبحم را به موقع بخوانم و نماز صبحم قضا میشود،باتوجه به اینکه نماز صبحم زیاد قضا میشود واز سحرخیزی محرومم چه کار کنم؟

 

 پاسخ: باید پس از توجه به آثار نامطلوب دنیایی و آخرتی و روحی نگاه حرام، برنامه ریزی جدی در ترک آن و حفظ چشم داشت زیرا کسی شما را مجبور نمی کند که وارد اینترنت و ماهواره و ... شوید و همچنین موقع بیرون آمدن از منزل و سر کار فکرتان را به کارهای ضروری دنیایی و آخرتی مشغول کنید و از خداوند هم کمک بگیرید تا عنایت الهی شامل حالتان شود، شب نیز دیر نخوابید و اعمال روز را بیشتر کنترل کنید و اهتمام به خواندن نماز در وقتش داشته باشید و هنگام خواب استغفار و آیه الکرسی و سورۀ توحید بخوانید انشاالله نماز صبح قضا نمی شود

 

نوشته شده توسط محمد قیطاسی در ساعت 16:25 | لینک  | 

تا آغوش توام راهی نیست


نوشته شده توسط محمد قیطاسی در ساعت 14:52 | لینک  | 

عاشق شو ورنه روزی کار جهان سر آید

ناخوانده نقش مقصود از کارگاه هستی

نوشته شده توسط محمد قیطاسی در ساعت 14:38 | لینک  | 

در شبان غم تنهایی خویش
عابد چشم سخنگوی توام
من در این تاریکی
من در این تیره شب جانفرسا
زائر ظلمت گیسوی توام
گیسوان تو پریشانتر از اندیشه ی من
گیسوان تو شب بی پایان
جنگل عطرآلود
شکن گیسوی تو
موج دریای خیال
کاش با زورق اندیشه شبی
از شط گیسوی مواج تو من
بوسه زن بر سر هر موج گذر می کردم
کاش بر این شط مواج سیاه
همه ی عمر سفر می کردم
من هنوز از اثر عطر نفسهای تو
سرشار سرور
گیسوان تو در اندیشه ی من
گرم رقصی موزون
کاشکی پنجه ی من
در شب گیسوی پر پیچ تو راهی می جست
چشم من چشمه ی زاینده ی اشک
گونه ام بستر رود
کاشکی همچو حبابی بر آب
در نگاه تو رها می شدم از بود و نبود
شب تهی از مهتاب
شب تهی از اختر
ابر خاکستری
بی باران پوشانده
آسمان را یکسر
ابر خاکستری بی باران دلگیر است
و سکوت تو پس پرده ی خاکستری سرد کدورت افسوس سخت دلگیرتر است
شوق بازآمدن سوی توام هست
اما
تلخی سرد کدورت در تو
پای پوینده ی راهم بسته
ابر خاکستری بی باران
راه بر مرغ نگاهم بسته
وای ،
باران
باران ؛
شیشه ی پنجره را باران شست
 از دل من اما
چه کسی نقش تو را خواهد شست ؟
آسمان سربی رنگ
 من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ
می پرد مرغ نگاهم تا دور
وای ، باران
باران ؛
پر مرغان نگاهم را شست
اب رؤیای فراموشیهاست
خواب را دریابم
که در آن دولت خاموشیهاست
ن شکوفایی گلهای امیدم را در رؤیاها می بینم
و ندایی که به من می گوید :
 ”گر چه شب تاریک است
دل قوی دار ، سحر نزدیک است “


ادامه مطلب
نوشته شده توسط محمد قیطاسی در ساعت 10:51 | لینک  | 

تو مثل من سر کویت هزارها داری

                         ولی بدان که گدایت فقط تو رادارد

نوشته شده توسط محمد قیطاسی در ساعت 10:53 | لینک  | 

حديث زلف جانان بس دراز است

چه ميپرسي از آن كان جاي راز است

مپرس از من حديث زلف پرچين

نجنبانيد زنجير مجانين

نوشته شده توسط محمد قیطاسی در ساعت 12:31 | لینک  | 

شب بود که در دلم  خدا را دیدم

معنای تمام واژه ها را دیدم

با دست خودم روانه اش کردم بعد

پرواز پرنده ای رها را دیدم دیدم

                                                                                        

                                                                                     محمد قیطاسی

نوشته شده توسط محمد قیطاسی در ساعت 18:26 | لینک  |